سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

بدون عنوان

پسر گلم سام من برای تو همه ی قشنگی های دنیا را می خواهم ،بزرگ ترین آرزویم اینست که قد کشیدنت را ببینم، نوازشت کنم ، سهم من از تو عاطفه ای است شیرین به نام حس مادری نمی دانم روزگار چه بازی می خواهد با من و تو کند فقط می دانم چنان درتارو پودت نفوذ خواهم کرد که هیچگاه فکر نکنی از تو جدایم و بدان تو تمام زندگی من هستی و همیشه مواظبت خواهم بود. عزیزکم ! بین من و تو فاصله ای نیست ، پس بیا در آغوشم ای مرهم دل ریشم ، بگذار سرت را در دامنم که غمهایم را لای موهایت گم کنم . عشق مامان! اگر تو هم روزگارت چون من به خون دل خوردن گذشت افسوس مخور، این رسم روزگار هست و نوشیدن جام بلا عادت انسان های قوی. سام! دلتنگم ، دلتن...
27 ارديبهشت 1391

عاقبت در یک شب نزدیک:)))) کودک من پا به دنیا می‌نهد

عاقبت در يك شب از شبهاي دور كودك من پا به دنيا مينهد آن زمان بر من خداي مهربان نام شور انگيز مادر مينهد آن زمان طفل قشنگم بي‌خيال در ميان بسترش خوابيده است بوي او چون عطر پاك ياس ها در مشام جان من پيچيده است آن زمان ديگر وجودم مو به مو بسته با هستي طفلم ميشود آن زمان در هر رگ من جاي خون مهر او در تار و پودم ميشود ميفشارم پيكرش را در برم گويمش چشمان خود را باز كن همچو عشق پاك من جاويد باش در كنارم زندگي‌ آغاز كن ميگشايد نور چشمم ديدگان بوسه‌ ها از مهر بر رويش ميزنم گويمش آهسته‌ اي طفل عزيز مي‌پرستم من ترا مادر منم ...
27 ارديبهشت 1391

آخرین ها قبل از دیدنت

سلاااام گل پسر من امروز آخرین روزی که میام سر کار. در واقع این روزها آخرین روزهای 40 هفتگیت هستش. من و شما 40 هفته هست که با همیم و من منتظرم که روی ماهتو ببینم. دیگه آخر ای انتظار مامان هستش. خانم دکتر گفت که اگه تا 30 اردیبهشت شیرین‌ترین درد دنیا سراغم نیاد باید برم بیمارستان:) از خداوند مهربون می‌خوام که تو سالم و سلامت به این دنیا بیای و من و بابایی رو خوشحال‌ترین زوج روی زمین کنی. عاشقتم و منتظر.... 
27 ارديبهشت 1391

هفته38

سلام سام مامان عشق من دیگه نمی دونم چطوری این چند وقت باقی مونده تا دیدار با تو رو تحمل کنم عشقم. دیگه کارای اتاقت تغریبا تموم شده عزیزم و من کلی ذوق می کنم . هفته پیش با بابایی رفتیم برای اتاقت فرش و لوستر خریدیم:) لوسترات دو تا پروانه  زرد هستن و فرشتم گلای نارنجی و زرد داره . خلاصه هر دوتامون منتظرتیم که زود بیایی.  منم فردا  و پس فردا آخرین کنسرتمو وقتی تو تو دلم هستی اجرا می کنم. (کنسرت خلیج فارس) برج میلاد . :))  
12 ارديبهشت 1391

هفته 35-36

سلاااام گل پسرم خوبی مامانی؟ عزیز فکر کنم بی قرار بیرون اومدن از دل منی:)))) اینقدر که تکون می‌خوری قربون تکونات برم من عزیز دلم . سام مامان دیروز با بابایی رفتیم و بیمارستانی که قرار توش دنیا بیایی(بیمارستان نیکان) رو از نزدیک دیدیم . خیلی بیمارستان خوب و قشنگی بود:) قربونت برم امیدوارم که تو به سلامتی توش به این دنیا بیایی. بعدش هم با بابایی رفتیم رنگ خریدیم برای اتاق قشنگت رنگ زرد و سبز خیلی خوش رنگ :)))) وای که چقدر ذوق می‌کنم قربونت برم . قرار جمعه این هفته 1 اردیبهشت اتاقت رنگ بشه. هوراااااااااااااااااا. چند روز پیش هم دکورای اتاقتو گرفتیم که رنگ تخت و کمدته:)) . راستی مامانی من جمعه 24 فروردین کمدتو چیدم. کلی عشق ...
30 فروردين 1391

چرخیدنت

سلاااام عزیز ترینم مامان این روزا خیلی منتظره که بیایی پسر گلم. دیروز وقت دکتر داشتم اولین روز بعد تعطیلات نوروز بود. (البته من و بابایی از هفته دوم سر کار بومدیم . اما خیلی ها سر کار نبودن هفته دوم و تهران خیلی خلوت شده بود. اصلا ترافیک نبود و من و بابایی کلی کیف می‌کردیم زود هر جایی می‌خواستیم می‌تونستیم بریم. ) دکتر گفت که چرخیدی و سرت اومده پایین من کلی ذوق کردم و خیلی خوشحال شدم خدا کنه که از این به بعد هم همه چیز برامون خوب پیش بره و تو سالم و سلامت به این دنیا بیایی. دیروز دلم خیلی گرفته بود. این بحث بعد از 6 ماه مرخصی زایمان کلی فکرمو به خودش مشغول کرده. می دونی مامان جون منم عاشق تو هستم و دوست دارم هیچ وقت ازت ...
16 فروردين 1391

سال 1391

  ÷سر گلم سلام امروز که برای شما می نویسم روز دوم عید 1391 بالاخره عید شد و من و بابایی امسال رو با شادی وجود شما آغاز کردیم . بعدش رفتیم ÷یش مامان بزرگ مریمت که عمو عابس و زن عمو زهرا هم بودند عید و تبریک گفتیم . بعد رفتیم خونه مامان بزرگ ماندانا و بابا بزرگ و خاله جونت و از اونجا هم همگی رفتیم خونه خاله بشی (خاله من) و نهار خوردیم .و شب هم من و بابایی دو جای دیگه عید دیدنی رفتیم و فکر کنم شما رو خسته کردیم و وقتی خونه رسیدیم از همه شبا بیشتر تکون می خوردی از روی لباس کاملا تکونات معلوم بود . قربون اون تکونای بامزت برم مادر. عکس سفره هفت سین امسال و برات اینجا گذاشتم:) دوست دارم زیاد زیاد بوووس ...
2 فروردين 1391

بهار داره میاد

باز هفت سين سرور ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب نرگس و جام شراب باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد باز هم رنگين کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سوداي ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا يا مقلب القلوب يا مدبر النهار حال ما گردان تو خوب راه ما گردان تو راست باز نوروز سعيد باز هم سال جديد باز هم لاله عشق خنده و بيم و اميد پسر گلم پس فردا عید نوروزه و بهار از راه می‌رسه و من که هر سال ذوق عید و بهار و دارم امسال هزار برابر سال‌های پیش خوشحالم چون خدا شما رو امسال بهار بهم می‌ده . از خدا می‌خوام که سالم و سلامت به این دنیا بیای عشق ...
28 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوریت مبارک

آتش افروزید تا سرما رود دیو تاریکی ز شهر ما رود غصه بر آتش نهید اسپندوار چهره بگشایید ، می آید بهار رسم آتش بر تو آتشپاره شاد چهارشنبه سوری تو فرخنده باد     دیروز آخرین سه شنبه سال بود.طبق آیین کهن ایران زمین مردم ما شب چهارشنبه آخر سال دور هم جمع میشند آجیل  و رشته پلو می خورند قاشق زنی میکنن و از روی آتش میپرند. دیشب مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله جون اومدن خونه ما و با هم جشن گرفتیم مامان بزرگ رشته پلو درست کرده بود . کلی هم لوازم چهارشنبه‌سوری از نوع بی‌صدا آورده بود. من و خاله ملی کلی پروانه هوا کردیم و بابایی هم بالون‌هایی که مامان بزرگ ماندانات خریده بود هوا کرد ، از روی آتیش پریدیم ...
24 اسفند 1390

مهر مادری

تا حالا شده با صدای ملچ و ملوچ خوردن انگشت یه نی نی بیدار بشی؟ تا حالا شده برای شادی یه نی نی، چهار دست و پا توی خونه بچرخی و بع بع کنی؟! تا حالا شده گوشه گوشه ی خونه قایم بشی تا یه نی نی با پیدا کردنت بزنه زیر خنده؟ تا حالا شده وسط نماز خوندن مهرت غیب بشه و بعدش خیس شده پیداش کنی؟ تا حالا شده مهره های یه تسبیح پاره شده رو به بند بکشی و باز اونو روی گردن یا تو دستای یه نی نی ببینی؟ تا حالا شده چند تا تیکه ظرف رو در چند مرحله بشوری تا به صدا کردن مکرر یه نی نی جواب بدی؟ تا حالا  شده شب تا صبح بالا سر یه نی نی بیدار بمونی و فقط به سلامتیش فکر کنی؟ تا حالا شده میز و کمد و آینه و... روزی چندبار دستمال بکشی ...
22 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد